|
آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند.
000
آدم شدم...من دارد از قابیل می میرد
در سایه حوا شدن...هابیل می میرد
هم بی کفن در گورم و بی گور مدفونم
از مردن این مرده عزراییل می میرد
◊
هم دست بردم شاخه نزدیک را خوردم
هم سیب چیدم هم شب تاریک را خوردم
از هر طرف سردرگمی، بن بست...دلتنگی!
من گول این پس کوچه باریک را خوردم
◊
سنگینی این سایه مجروح غرقم کرد
جسمی پر از وزن و تهی از روح غرقم کرد
تا دل به دریاها زدم طوفان مرا بلعید
صد قرن، دور از ماجرای نوح غرقم کرد
◊
یک عمر دارم با هراس و بیم می جنگم
با وحشت و اندوه و بی تابیم می جنگم
من آخرین قربانی این قصه خواهم بود
بیهوده با چاقوی ابراهیم می جنگم
◊
در وحشتم شاید مرا مرداب بردارد
دست مرا از خالی این خواب بردارد:
...- دریک سبد راهی کنیدم رو به دریاها
شاید مرا هم مثل موسی آب بردارد.
◊
یک عمر بی گهواره سرگرم سخن ماندم
کوری شفایم داد و من انگار من ماندم
بعد از صلیب و ماجرای سیب خوابم برد
انگار عمری در مسیر گم شدن ماندم
◊◊◊
از من مرا دزدید و سیبم داد، می دانم
ایمان که آوردم صلیبم داد، می دانم
من با خودم درگیر شوری بی امان بودم
با هرچه غیر از من فریبم داد، می دانم.
[+] نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط سیاوش سپهری |
|